|
وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً
|
|||
|
مبادا راه رو گم کني...
![]() جای پای رهروی پیداست...
کیست این گم کرده ره؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟ مگر او زین سفر، زین ره چه می جوید؟ منوي اصلي
آرشيو مطالب
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21 86/07/05 - 86/07/21 86/07/08 - 86/07/14 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 يادگار تسنيـم
مهمونی خدا !
و این، آغاز انسان بود... "ان الله مع الصّـابرین" صدام کردی که برگردم به پرواز... دل نبستن، سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست! "یا علی" گفتیم و ... آسمونم دوباره بارونیه هر کی چشماشو نبست، خـــــدا رو دیـد ! عطر نفس فرشته ها هنوز فرصت هست... هر چه دارم از تو دارم ! دوستان و تسنيمي ها
.:. سایت تسنیـم 2 .:.
مرکز وبلاگهـای تسنیـمی وبلاگی برای جشن بزرگ تسنیـم تا سلسبیل راهـی نیست... بـاور کن درسایه سار تســــــــنیم چشمه دور و روشنت... جوانان تسنیــــــــــم2 خاک خوشبخت سندس سبز گل یاس شیـرازی بـرای خــــدا تسنیم حریر بندگی اینجا رادیوست، رسانه ی زندگی! آبیانه ها دل نوشته ها پیدای پنهان یه شنونده هم کیش من آرشيو دوستان آمار وبلاگ
طراح قالب
|
صدام کردی که برگردم به پرواز ، به اوج حس سبز با تو بودن...
خدایا !
دلم میخواد که در کنار تو در تو و در اطراف تو باشم دلمو تنها نذار... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بال هایت را کجا جا گذاشتی...؟ پرنده بر شانه های انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی." پرنده گفت: "من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه میگیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت:" راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت: "نمی دانی، توی آسمان چقدر جای تو خالی ست..."
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را بیاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی... پرنده گفت:" غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."
پرنده این را گفت و پر زد...
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک ابی بزرگ افتاد، و بیاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید تو را با دو پا و دو بال آفریده بودم؟!" "زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی." "راستی! عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟..."
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آنوقت رو به خدا کرد و گریست...
«عرفان نظرآهاری»
"إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلاً"(۲۹)
این یک یادآوریست و هرکسی خواهد راهی بسوی پروردگارش پیش گیرد...
جای خالیشو حس میکنی؟؟ تا حالا چقد شده که دلت از همه چیز گرفته؟؟ تا حالا چقد شده که رو زمین چیزی برا آروم کردنت وجود نداشته؟؟ دلت برا آسمونو آسمونیا تنگ شده؟؟ بالهای پروازتو میخوای؟؟ ما خودمون پر زدن رو از یاد بردیم... . . . " مبادا راه رو گم کنی؟! "
"یا علی"
دعاي امروز... / نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 8:44 بعد از ظهر
|
||