|
وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً
|
|||
|
مبادا راه رو گم کني...
![]() جای پای رهروی پیداست...
کیست این گم کرده ره؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟ مگر او زین سفر، زین ره چه می جوید؟ منوي اصلي
آرشيو مطالب
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21 86/07/05 - 86/07/21 86/07/08 - 86/07/14 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 يادگار تسنيـم
مهمونی خدا !
و این، آغاز انسان بود... "ان الله مع الصّـابرین" صدام کردی که برگردم به پرواز... دل نبستن، سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست! "یا علی" گفتیم و ... آسمونم دوباره بارونیه هر کی چشماشو نبست، خـــــدا رو دیـد ! عطر نفس فرشته ها هنوز فرصت هست... هر چه دارم از تو دارم ! دوستان و تسنيمي ها
.:. سایت تسنیـم 2 .:.
مرکز وبلاگهـای تسنیـمی وبلاگی برای جشن بزرگ تسنیـم تا سلسبیل راهـی نیست... بـاور کن درسایه سار تســــــــنیم چشمه دور و روشنت... جوانان تسنیــــــــــم2 خاک خوشبخت سندس سبز گل یاس شیـرازی بـرای خــــدا تسنیم حریر بندگی اینجا رادیوست، رسانه ی زندگی! آبیانه ها دل نوشته ها پیدای پنهان یه شنونده هم کیش من آرشيو دوستان آمار وبلاگ
طراح قالب
|
یا علی گفتیم و ...
صدایت میزنم،با واژه هایی که دوستشان دارم. و بارها تکرارشان میکنم. و می گویم و می گویم و می گویم... بلکه به معجـزه ی این کلمات، آرام شوم... "سبحانک یا لا اله الا انت..." "الغوث الغوث خلصنا من النـار یا رب" آرامشم از نام توست؛ خــدای آرامـش دهنـده ی لحظه هـا !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب آخر، خانه ی دخترش بود، ام کلثوم... سفره ی افطار را که جلویش پهن کرد، نگاه کرد به صورت دخترش، اشک جمع شده بود توی چشمهایش... _ آخر بابا جان! کی دیده ای پدرت توی یک وعده دو نوع غذا بخورد؟ دخترش خم شد یکی از ظرفها را بردارد، گفت:« آن یکی را بردار.» ام کلثم که ظرف شیر را برداشت، نان ماند توی سفره و نمک...
شب آخر خانه ی ام کلثوم... نماز می خواند. گریه می کرد. ذکر می گفت. می رفت از اتاق بیرون. نگاه می کرد به آسمان. زیر لب چیزی می گفت. می آمد داخل، به سجده می رفت. استغفار می کرد. می نشست. گریه می کرد. نماز می خواند. می رفت از اتاق بیرون. به آسمان نگاه می کرد. زیر لب چیزی می گفت... سحر شده بود. از خانه که می رفت بیرون، مرغابی ها آمدند جلوی دست و پایش. پر و بالشان را توی هوا تکان دادند. سر و صدا کردند. جلوی راهش را گرفتند. علی اما از بینشان راه باز کرد و رفت... مرغابی ها ولی هنوز پر و بال می زدند تا به گرد پایش برسند... دستگیره ی در، کمربندش را گرفت. گیر کرد. یک قدم جلو رفت و دوباره برگشت. دست انداخت، کمربندش را رهانید. راه افتاد...
دستگیره انگار هنوز دستش دراز بود برای گرفتن کمر امیرالمؤمنین... صدای علی توی مسجد کوفه پیچیده بود: « فزت و رب الکعبه...» ضربه ی شمشیر زهر آلود که فرقش را شکافت، توی محراب مسجد کوفه، در سجده ی نماز، گفت: « به خدای کعبه رستگار شدم...»
"یا راحم العبرات..." کدام چشم امیدواری را تو گریان تحمل کرده ای؟!... "یا ناصر غیر منصور..." مگر من به غیـر تو می شناسـم؟ "یا انیس القلوب..." مگر جز تو دل به معشوق دیگری داده ام؟ "با ملجأ العاصین..." مگر به منـزلی جز خانه ی تو راه می برم؟
"یا مجیب الدعوة المضطرین..." درست است که خسته و درهم شکسته ،پرنده ی امید پای بسته و خواب از چشم رسته از بارگاهت رانده شوم؟! "یا نعم المجیب..." ای خدایی که بهترین اجابت کننده ای؛ به حق این روزای عزیزت، به حق این روزایی که تو بی نهایت دوسشون داری نا امیدمون نکن؛همین...
.
تو این لحظه های ناب آسمونی همدیگرو فراموش نکنیم؛
التماس دعا...
"یاعلی"
دعاي امروز... / نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 5:7 بعد از ظهر
|
||