تبليغاتX
... وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً " ... و نام پروردگارت را هر صبح و شام یاد کن "

وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً
آسمونم دوباره بارونیه...

"یا مجیب الدعوة المضطرین..."

 باز هم صدات میزنم...

باز از ناتوانی هام میگم، از ضعفم...

دست نیازم رو به سوی تو دراز میکنم...

ای که جز به درگاهت پناهی نیست!

 

یاریم کن به روزه گرفتن، به شب زنده داری...

نیازمند یاد توام، ای بی نیاز

یادت رو برام ابدی کن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

محمد به غار حرا رفت. با خدای خود راز و نیاز کرد.

جبرئیل بر وی نازل شد. پیام الهی را بر او خواند.

محمد بخوان!

خواندن نمیدانم...

بخوان محمد!

بخوان!

چه چیزی را بخوانم؟...

 

" اِقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَق... خَلَقَ الانْسانَ مِنْ عَلَقٍ"

 

و این آغاز نزول قرآن بود...

 

"شَهْرُ رَمَضانَ الّذى اُنزِلَ فِيهِ الْقُرآنُ..."

"اِنّا اَنْزلناهُ في لَيلَةِ القَدْر"

"اِنّا اَنْزلناهُ فِى لَيلَةٍ مُبارَكَةٍ اِنّا كُنّا مُنْذِرينَ"

 

قرآن در شب قدر يكبار بر بيت المعمور يا بيت العزة كه در آسمان اول است نازل شد، سپس به تدريج بر پيامبر(ص) نزول يافت...

 

 

"إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنزِيلًا"﴿23﴾

 

  ما قرآن را بر تو نازل کردیم...

 

 

شب قدر...

شبی بـرتر از هــــزار ماه !

شبی که خدا زیباترین و عاشقونه ترین غزلهاشو، پرجاذبه ترین و جادویی ترین کلماتش رو

بر انسان فرو فرستاده !

شبی که فرشته های خدا با صدای ریزش بارون رحمتش، ناب ترین سرود هاشونو

در ستایش این شب سر میدن...

 

امشب آخرین شب قدره!

شب سرنوشت و تقدیر! شب باریدن حکمت از آسمون !

شبی که خدا تموم نعمتهاشو، تموم رحمت و مغفرتشو ارزونیمون می کنه !

شبی که سرنوشت هر کسی فقـط و فقـط به دست خودش تعیین می شه...

امشب سکوت و سکون مفهومی نداره، هر چی هست ضربه است و هرچی هست فریاده !

فقط از دستش نده، همین !

 

 

 

   "وَ مِنَ الَّیلِ فَاسجُد لَهُ وَ سَبّحهُ لَیلاً طَوِیلا"ً(26)

 

و پاسی از شب را برای او  سجده کن و شبی طولانی او را تسبیح گوی...

 

 

 

آسمونم دوباره بارونیـه           پرتقـال دلم بازم خونیـه

ببار واسه گریه کمی روم بشه            ببـار ببـار کـه قـلبــم آروم بشه

انگـار خـودِ خـودِ غـم غـروبـم            آی آسمون،آی آسمون خوبم

ببار که آتیش دلم بخوابه            ببار بـرای قـلب من ثوابه

میخوام پر از حس تلاطم بشم            ببـار که لای بارونـت گـم بشم

ببار که بغضم ترکید تو سینه            ببار که اشکامو کسی نبینه

خـدا جونم بازم صدات میکنم            بشنو ثواب داره دعات میکنم

   می میـرما یـه وقـت نگـی نگفتـم            خدا خدا به دست و پات می افتم...

 "نادر ختایی"              

 

التماس دعا...

"یاعلی"


دعاي امروز...
/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:40 بعد از ظهر
یا علی گفتیم و ...
" اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ بِاسمِکَ..."

 

صدایت میزنم،با واژه هایی که دوستشان دارم.

و بارها تکرارشان میکنم.

و می گویم

و می گویم

و می گویم...

بلکه به معجـزه ی این کلمات، آرام شوم...

"سبحانک یا لا اله الا انت..."

"الغوث الغوث خلصنا من النـار یا رب"

آرامشم از نام توست؛

خــدای آرامـش دهنـده ی لحظه هـا !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شب آخر، خانه ی دخترش بود، ام کلثوم...

  

سفره ی افطار را که جلویش پهن کرد، نگاه کرد به صورت دخترش، اشک جمع شده بود توی چشمهایش...

_ آخر بابا جان! کی دیده ای پدرت توی یک وعده دو نوع غذا بخورد؟

دخترش خم شد یکی از ظرفها را بردارد، گفت:« آن یکی را بردار.»

ام کلثم که ظرف شیر را برداشت، نان ماند توی سفره و نمک...

 

شب آخر خانه ی ام کلثوم...

نماز می خواند. گریه می کرد. ذکر می گفت. می رفت از اتاق بیرون. نگاه می کرد به آسمان. زیر لب چیزی می گفت. می آمد داخل، به سجده می رفت. استغفار می کرد. می نشست. گریه می کرد. نماز می خواند. می رفت از اتاق بیرون. به آسمان نگاه می کرد. زیر لب چیزی می گفت...

 

می گفت: « اللهم بارک لی فی الموت؛ خدایا ! مرگ را برایم مبارک کن...» 

 

سحر شده بود. از خانه که می رفت بیرون، مرغابی ها آمدند جلوی دست و پایش. پر و بالشان را توی هوا تکان دادند. سر و صدا کردند. جلوی راهش را گرفتند. علی اما از بینشان راه باز کرد و رفت...

 

مرغابی ها ولی هنوز پر و بال می زدند تا به گرد پایش برسند...

 

دستگیره ی در، کمربندش را گرفت. گیر کرد. یک قدم جلو رفت و دوباره برگشت. دست انداخت، کمربندش را رهانید. راه افتاد...

 

دستگیره انگار هنوز دستش دراز بود برای گرفتن کمر امیرالمؤمنین...

 

صدای علی توی مسجد کوفه پیچیده بود: « فزت و رب الکعبه...»

ضربه ی شمشیر زهر آلود که فرقش را شکافت، توی محراب مسجد کوفه، در سجده ی نماز،

 

گفت: « به خدای کعبه رستگار شدم...»

 

 

 

  

 

"یا راحم العبرات..."

کدام چشم امیدواری را تو گریان تحمل کرده ای؟!...

 

"یا ناصر غیر منصور..."

مگر من به غیـر تو می شناسـم؟

 

"یا انیس القلوب..."

مگر جز تو دل به معشوق دیگری داده ام؟

 

"با ملجأ العاصین..."

مگر به منـزلی جز خانه ی تو راه می برم؟

 

"یا مجیب الدعوة المضطرین..."

درست است که خسته و درهم شکسته ،پرنده ی امید پای بسته

و خواب از چشم رسته از بارگاهت رانده شوم؟!

  

"یا نعم المجیب..."

 

ای خدایی که بهترین اجابت کننده ای؛

به حق این روزای عزیزت، به حق این روزایی که تو بی نهایت دوسشون داری

نا امیدمون نکن؛همین...

 

.

تو این لحظه های ناب آسمونی همدیگرو فراموش نکنیم؛

 

 التماس دعا...

 

"یاعلی"

 


دعاي امروز...
/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 5:7 بعد از ظهر