تبليغاتX
... وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً " ... و نام پروردگارت را هر صبح و شام یاد کن "

وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً
تیر می بارد و آسمان دلش گرفته...

 

دِین دیوانه به دین، عشق تو شد...

 

 

 

حسین بن علی(ع) را می شناختند. نه از آن روی که پیامبر امامت او را وعده داده بود، که آنها پیامبر را ندیده بودند؛ آنها حسین(ع) را به امامت شناختند چون باورش کرده بودند. از او دروغ نشنیده بودند و دلی را از او شکسته نیافته بودند.

او حتی وقتی که می خواست کسی را به دین دعوت کند، چنان شرم و حیا و مراقبت داشت که مبادا او را بیازارد و به رفتاری خاص وادارش کند. می اندیشید و بهترین راه را برمی گزید. بچه های خیمه الشباب این همه را دیده و تجربه کرده بودند.

قاسم دیده که هجده هزار نامه، حسین(ع) را به کوفه خوانده بودند. او به "دعوت" آمده بود نه به وسوسه ی قدرت و هنوز به دروازه ی شهر نرسیده بود که نه تنها هیچ یک از دعوت کنندگان به استقبالش نیامد، بلکه گماشتگان حکومت محاصره اش کردند که یا بیعت با یزید و یا جنگ با او. راه بازگشتی هم نیست...

... و جواب حسین(ع) چقدر سرافرازانه و منصفانه بود که:

"اگر رهایم کنید به مدینه باز می گردم. اما اگر مجبور شوم بمانم، بدانید که ذلت بیعت با حاکم فاسد را نمی پذیرم و تا ابد هم "مثل من" با "مثل یزید" بیعت نمی کند."

"عشق" وصفی از اوصاف خداست و همه ی عاشقان تاریخ مثل خدا جاودانه اند. حسین(ع)، مسلم، زُهیر، بچه های خیمه الشباب و... همه ی سرهایی که به اتهام عشق، بر نیزه شدند...  

 

ما شعر عطش را نچشیدیم ببخش

آن واقعــه را خـــوب ندیدیــم ببخش

صــد بـار خبــر رسیــد و راه افتادیم

هر مرتبــه هم دیـر رسیدیم ببخش

 

 نگاه کن به این آدما!

لباسای سیاهشون نشونه ی همبستگی شونه، تو هم یکی از اونایی، دلت اما باید سفید باشه؛ سفید، مثه دل همه...

بذار تو تاریکی وقتی حواس همه به بلند کردن اون همه یال و کوپاله، اون بغض کوچیک گوشه ی دلت باز بشه،

اون قطره اشکا حیفه که نریزن! نفس بکش... گریه کن... آرزو کن... سبک شو...

غرض عاشق بودنه، عاشق شدنه، عاشقی کن!...

 

 

"ياحسين"

 التماس دعا...

  

/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 2:56 بعد از ظهر |
هر چه دارم از تو دارم!

        اي خدايي كه برام تو شبا فانوسي

                       هول مي شم وقتي تو منو مي بوسي

 

ظهر دوشنبه 21 آبان

 

سلام آقاي شفق، راستش آقاي رجب سلماني كامنت گذاشتن براي وبلاگمون كه با اين شماره ها تماس بگيريم؛

_ اسم وبلاگتون چي بود؟

نامش انسان بود.

_ يه مكث كوتاه، اسم و فاميلي تون؟ آدرس؟ تلفن؟

{مكالمه بين من وسوسن}: فك كنم ميخواستن ليستي از همه وبلاگاي تسنيمي داشته باشن، ولي نمي دونم چرا يهو يه حسي اومد سراغم، دعا كن سوسن...

 

صبح چهارشنبه 23 آبان

 

_ خانم صمدي؟

_ نخير آقا اشتباه گرفتين؛ آهان من توكلي هستم برا وبلاگ تماس گرفتين؟

{صداي قلبمو ميشنيدم}

_ بله، براي وبلاگتون شنبه تشریف بيارين سالن وزارت كشور به خانم صمدي هم بگين بيان.

 _ يعني چي؟؟

_ _ هنوز مشخص نيست، شنبه مشخص ميشه.

{مكالمه من و سوسن}: يعني منظورش چي بود كه هنوز مشخص نيس! شايد مي خواستن به ما نگن! آخه گفته بودن اسم وبلاگا مشخص شده، خب حتما هنوز كاملاٌ معلوم نشده، شنبه مشخص ميشه ديگه. تو فقط دعا كن...

 

ظهر شنبه 26 آبان

 

_ خانم صمدي؟

_ بفرمائین؟

_ امروز حتما ساعت 4:30 با خانم توكلي تو سالن حضور داشته باشين. {فقط همين!}

{مكالمه من و سوسن}: كاش فقط خدا نا اميدمون نكنه...

 

 

انقد مطمئن نشده بوديم كه زبوني به هم تبريك بگيم شايد يه جورايي مي ترسيديم كه نكنه اينا همش خياله و موقع اعلام نتايج...

ولي تو همه جمله هامون اميد بود. بچه ها مي گفتند حسشون ميگه كه وبلاگ ما انتخاب ميشه ميگفتند اين حسي_ كه از روزاي اول ماه رمضون داشتند...

 

وقتی وارد سالن شدم آقای هنر بخش رو دیدم گفت: خانم کوچکی تماس گرفته گفته هرچی با شما تماس میگیره گوشیتون خاموشه...

براش جای سوال بود... ولی برای من یه نشونه دیگه که اضطرابمو بیشتر میکرد...

...

 

مراسم شروع شد.

 

 

خيلي دوست داشتیم حواسمون جمع مراسم باشه ولي نمي شد.

سوسن و نیلوفر رو نگا کردم چشماشون برق میزد. گفتم به بقيه چيزي نگیم هنوز كه معلوم نيست.

 

سخنراني مهمونها تموم شد. قرعه كشي انجام شد اسم مائده بنابي با دست بنفشه رافعي گوينده شبهاي فيروزه اي در اومد. همه از رو صندلي پريديم بالا و بهم تبريك گفتيم!

 

يكي از بچه هاي حلقه وب( آقای اثیری) اومد پيشم؛

_ سلام خانم توكلي، اولاً كه تبريك ميگم دوماً هم التماس دعا !

خدايا! برق چشماي نيلوفر چند برابر شد و اضطراب من و سوسن افزون تر. نيلو به درسا و فهيمه و آبجيم گفت. همه تبريك ميگفتن ولي باز هم ما باور نداشتیم.

حالا ديگه دستام هم مي لرزيد. بدنم يخ كرده بود. استرس تو چهره ی سوسن مشخص بود...

پريسا از اون طرف با صورت خيس اومد پيشمون داشت گريه مي كرد خوشحال بود برا مائده، منم خوشحال بودم براش ولي انگار تموم وجودم قفل شده بود نميتونستم حرف بزنم فقط نگاش ميكردم. نيلوفر گفت: وبلاگ مرضيه و سوسن هم برنده شده!

پريسا بهت زده نگام كرد و گفت: آره مرضيه؟!... نمي تونستم جواب بدم... لبخند زدم... پريسا رو بغل كردم. بغض كرده بودم. پريسا گريه ميكرد ولي من نمي تونستم گريه كنم... بازهم باورم نميشد...

 

احسان خواجه اميري و محمد عليزاده هم ترانه هاشون پخش شد.

 

اركيده اومد كنارمون داشت از خوشحاليش به خاطر برنده شدن مائده مي گفت كه نيلوفر بهش گفت: مرضيه و سوسن هم برنده شدن! اركيده نگام كرد. اشكاش مثل بارون رو صورتش ريخت. بغلش كردم ولي بازم نتونستم بگم آره ما هم برنده شديم...

 

آقاي ختايي اومد دوربين عكاسي رو بده و دوربين فيلمبرداري رو بگيره، نيلوفر بهش گفت: بذارين مرضيه رفت رو سن ازش عكس بگيرين!

ولی ما باز هم...

 

چند لحظه بعد خانم قرباني اومد پيشمون و نشست رديف جلويي ما كنار عطيه و ريحانه. بعد از اينكه با هم سلام عليك كرديم گفت: مرضيه توكلي تويي نه؟ وبلاگت برنده شده!

نگا به سوسن كردم، پس چرا اعلام نمي كنن؟ يعني اينا حقيقت داره؟!

يکدفعه خانم قرباني گفت: نمي دونم مطمئن نيستم فك ميكنم شما برنده شده باشين.

ديگه نمي تونستيم تحمل كنيم،درسا گريه ميكرد سوسن دل تو دلش نبود دلارام مطمئن بود كه ما برنده شديم!

 

نيما رئيسي اعلام كرد نوبت معرفي برگزيدگان و آقاي حسيني گفت: وبلاگ برگزيده "هل اتي".

منتظر اعلام وبلاگ بعدي بودیم كه برگزيده بخش بعدي اعلام شد.

 

تا اينكه نوبت به معرفي بـرتـرين هـا رسيد...

 

در بخش وبلاگ نويسي:

{ميدونم كه اينجا نفس همه مون تو سينه حبس شده بود...}

 

خانم ها "سـوسن صمـدي" و" مرضيـه توكلـي" از تهران.

بغض سوسن ترکید. گریه می کرد...من سرمو گرفتم بين دستامو نشستم. بچه ها همه افتادند رومو با صداي بلند گريه ميكردند.

 

آقاي حسيني: حالا اونجا همديگرو بغل كردن خانم پاشو بيا هديه تو بگير. واي چه گريه اي ميكنن!

آقای رئیـسی: ببینین خانوما چقدر هوای همدیگرو دارن! حالا اگه یه آقا برنده شده بود...

 

با هم بلند شدیم، رفتيم به طرف سن. هر دومون هنوز تو بهت بودیم... من که به واقع زبونم بند اومده بود. نمي تونستم هيچ حرفي بزنم.

بعد از آقاي رئيسي نفر اول دكتر گيل آبادي بودند فقط تونستیم بگیم، ممنون آقاي دكتر. من لوح رو از مهندس ضرغامي گرفتم و در جواب تمجيد و تشكرهاي ايشون هم فقط تونستم بگم باعث افتخاره ايشالا... كه لايقش باشيم.

                                                            

 

از دكتر خجسته و آقاي خادم و آقاي حسيني هم تشكر كردیم.

رفتم پايين سن تا سوسن هم بياد با هم بريم، که بواسطه جمله اقاي حسيني (انگار نه انگار با هم مينوشتند لوح رو گرفت و رفت!) تازه متوجه شدم كه لوح مال دوتاييمون بوده! ايستادم،سوسن اومد لوح رو دادم بهش و رفتيم پايين سن.

 

مليكا اومد جلو بهمون تبريك گفت و عكس گرفت بعد هم آقاي منتظري.

اولين نفري كه پايين سن ديدم،خانم فراهاني بود با چشماي قرمز..{هيچوقت اين صحنه يادم نميره}

هنوز تو بغلش بودم كه بچه ها رو ديدم، همه با شتاب و گريون به سمتمون ميومدند...

 

لحظه هاي تكرار نشدني بود براي همه مون. لحظه هاي پاك و خالص...

 

لحظه هايي كه همه در اوج شادي اشك مي ريختيم...

 

 

خدایا شکرت!

 

 

                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

من همون خاك سياهم

                             به ضريح دستات

                 دخيـل بستـه نگاهم

من همـون مـونده از آدم

             رو سيــاهــم

                                         بنده ی كوچيك راهم

مونده رو تن فردا

                                            بلور ریشه دستات

                          من با توام، تو با من

               تو حرير نيلوفر چشمات

نه آفتابي، نه مهتابي

                يخ و سرما راه نداره

                          دلاي سرگردون ديروز

                                    تو آسمون اينجا ماه نداره

در ٍ اين خونه ی خاكي

                ريشه كرده نيلوفر پاكي

                           نه از زمين، از خدا مونده

                                      خط كوبش رو دل چاكي

 

خداي نيلوفري!

             دوست دارم باهات بمونم

                                  با لباي كويريم از تو بخونم...

از اوج آسمـونت،

         از صحن كهكشونت

                   كنارت فرشته، آروم و لب بسته بمونم...

 

خداي نيلوفري!

         مي شه روبروم بشيني؟!

                      حرفاي نگفتمو، تو چشام زلال ببيني؟‌!

 

دل من گرفته از من

                 به خدا كه رو سياهم

                                دل تو خيلي بزرگه

                به دلت بستـه نگاهـم...

 

 

دکتر شهرام گیل آبادی 

 

 

.:: استقبال بی نظیر هموطنان از دومین جشنواره قرآنی تسنیـم ::. 

 

/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 3:37 بعد از ظهر |
هنوز فرصت هست...

هنوز آخرين‌ جمله‌ ی خدا

توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند: