|
وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَاباً طَهُوراً
|
|||
|
مبادا راه رو گم کني...
![]() جای پای رهروی پیداست...
کیست این گم کرده ره؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟ مگر او زین سفر، زین ره چه می جوید؟ منوي اصلي
آرشيو مطالب
86/08/22 - 86/08/30
86/08/05 - 86/08/21 86/07/05 - 86/07/21 86/07/08 - 86/07/14 86/07/01 - 86/07/07 86/06/22 - 86/06/31 يادگار تسنيـم
مهمونی خدا !
و این، آغاز انسان بود... "ان الله مع الصّـابرین" صدام کردی که برگردم به پرواز... دل نبستن، سخت ترین و قشنگترین کار دنیاست! "یا علی" گفتیم و ... آسمونم دوباره بارونیه هر کی چشماشو نبست، خـــــدا رو دیـد ! عطر نفس فرشته ها هنوز فرصت هست... هر چه دارم از تو دارم ! دوستان و تسنيمي ها
.:. سایت تسنیـم 2 .:.
مرکز وبلاگهـای تسنیـمی وبلاگی برای جشن بزرگ تسنیـم تا سلسبیل راهـی نیست... بـاور کن درسایه سار تســــــــنیم چشمه دور و روشنت... جوانان تسنیــــــــــم2 خاک خوشبخت سندس سبز گل یاس شیـرازی بـرای خــــدا تسنیم حریر بندگی اینجا رادیوست، رسانه ی زندگی! آبیانه ها دل نوشته ها پیدای پنهان یه شنونده هم کیش من آرشيو دوستان آمار وبلاگ
طراح قالب
|
هر چه دارم از تو دارم!
اي خدايي كه برام تو شبا فانوسي هول مي شم وقتي تو منو مي بوسي
ظهر دوشنبه 21 آبان سلام آقاي شفق، راستش آقاي رجب سلماني كامنت گذاشتن براي وبلاگمون كه با اين شماره ها تماس بگيريم؛ _ اسم وبلاگتون چي بود؟ نامش انسان بود. _ يه مكث كوتاه، اسم و فاميلي تون؟ آدرس؟ تلفن؟ {مكالمه بين من وسوسن}: فك كنم ميخواستن ليستي از همه وبلاگاي تسنيمي داشته باشن، ولي نمي دونم چرا يهو يه حسي اومد سراغم، دعا كن سوسن...
صبح چهارشنبه 23 آبان
_ خانم صمدي؟ _ نخير آقا اشتباه گرفتين؛ آهان من توكلي هستم برا وبلاگ تماس گرفتين؟ {صداي قلبمو ميشنيدم} _ بله، براي وبلاگتون شنبه تشریف بيارين سالن وزارت كشور به خانم صمدي هم بگين بيان. _ يعني چي؟؟ _ _ هنوز مشخص نيست، شنبه مشخص ميشه. {مكالمه من و سوسن}: يعني منظورش چي بود كه هنوز مشخص نيس! شايد مي خواستن به ما نگن! آخه گفته بودن اسم وبلاگا مشخص شده، خب حتما هنوز كاملاٌ معلوم نشده، شنبه مشخص ميشه ديگه. تو فقط دعا كن...
ظهر شنبه 26 آبان
_ خانم صمدي؟ _ بفرمائین؟ _ امروز حتما ساعت 4:30 با خانم توكلي تو سالن حضور داشته باشين. {فقط همين!} {مكالمه من و سوسن}: كاش فقط خدا نا اميدمون نكنه...
انقد مطمئن نشده بوديم كه زبوني به هم تبريك بگيم شايد يه جورايي مي ترسيديم كه نكنه اينا همش خياله و موقع اعلام نتايج... ولي تو همه جمله هامون اميد بود. بچه ها مي گفتند حسشون ميگه كه وبلاگ ما انتخاب ميشه ميگفتند اين حسي_ كه از روزاي اول ماه رمضون داشتند...
وقتی وارد سالن شدم آقای هنر بخش رو دیدم گفت: خانم کوچکی تماس گرفته گفته هرچی با شما تماس میگیره گوشیتون خاموشه... براش جای سوال بود... ولی برای من یه نشونه دیگه که اضطرابمو بیشتر میکرد... ...
مراسم شروع شد.
خيلي دوست داشتیم حواسمون جمع مراسم باشه ولي نمي شد. سوسن و نیلوفر رو نگا کردم چشماشون برق میزد. گفتم به بقيه چيزي نگیم هنوز كه معلوم نيست. سخنراني مهمونها تموم شد. قرعه كشي انجام شد اسم مائده بنابي با دست بنفشه رافعي گوينده شبهاي فيروزه اي در اومد. همه از رو صندلي پريديم بالا و بهم تبريك گفتيم! يكي از بچه هاي حلقه وب( آقای اثیری) اومد پيشم؛ _ سلام خانم توكلي، اولاً كه تبريك ميگم دوماً هم التماس دعا ! خدايا! برق چشماي نيلوفر چند برابر شد و اضطراب من و سوسن افزون تر. نيلو به درسا و فهيمه و آبجيم گفت. همه تبريك ميگفتن ولي باز هم ما باور نداشتیم. حالا ديگه دستام هم مي لرزيد. بدنم يخ كرده بود. استرس تو چهره ی سوسن مشخص بود... پريسا از اون طرف با صورت خيس اومد پيشمون داشت گريه مي كرد خوشحال بود برا مائده، منم خوشحال بودم براش ولي انگار تموم وجودم قفل شده بود نميتونستم حرف بزنم فقط نگاش ميكردم. نيلوفر گفت: وبلاگ مرضيه و سوسن هم برنده شده! پريسا بهت زده نگام كرد و گفت: آره مرضيه؟!... نمي تونستم جواب بدم... لبخند زدم... پريسا رو بغل كردم. بغض كرده بودم. پريسا گريه ميكرد ولي من نمي تونستم گريه كنم... بازهم باورم نميشد... احسان خواجه اميري و محمد عليزاده هم ترانه هاشون پخش شد. اركيده اومد كنارمون داشت از خوشحاليش به خاطر برنده شدن مائده مي گفت كه نيلوفر بهش گفت: مرضيه و سوسن هم برنده شدن! اركيده نگام كرد. اشكاش مثل بارون رو صورتش ريخت. بغلش كردم ولي بازم نتونستم بگم آره ما هم برنده شديم... آقاي ختايي اومد دوربين عكاسي رو بده و دوربين فيلمبرداري رو بگيره، نيلوفر بهش گفت: بذارين مرضيه رفت رو سن ازش عكس بگيرين! ولی ما باز هم...
چند لحظه بعد خانم قرباني اومد پيشمون و نشست رديف جلويي ما كنار عطيه و ريحانه. بعد از اينكه با هم سلام عليك كرديم گفت: مرضيه توكلي تويي نه؟ وبلاگت برنده شده! نگا به سوسن كردم، پس چرا اعلام نمي كنن؟ يعني اينا حقيقت داره؟! يکدفعه خانم قرباني گفت: نمي دونم مطمئن نيستم فك ميكنم شما برنده شده باشين. ديگه نمي تونستيم تحمل كنيم،درسا گريه ميكرد سوسن دل تو دلش نبود دلارام مطمئن بود كه ما برنده شديم! نيما رئيسي اعلام كرد نوبت معرفي برگزيدگان و آقاي حسيني گفت: وبلاگ برگزيده "هل اتي". منتظر اعلام وبلاگ بعدي بودیم كه برگزيده بخش بعدي اعلام شد. تا اينكه نوبت به معرفي بـرتـرين هـا رسيد... در بخش وبلاگ نويسي: {ميدونم كه اينجا نفس همه مون تو سينه حبس شده بود...} خانم ها "سـوسن صمـدي" و" مرضيـه توكلـي" از تهران. بغض سوسن ترکید. گریه می کرد...من سرمو گرفتم بين دستامو نشستم. بچه ها همه افتادند رومو با صداي بلند گريه ميكردند. آقاي حسيني: حالا اونجا همديگرو بغل كردن خانم پاشو بيا هديه تو بگير. واي چه گريه اي ميكنن! آقای رئیـسی: ببینین خانوما چقدر هوای همدیگرو دارن! حالا اگه یه آقا برنده شده بود... با هم بلند شدیم، رفتيم به طرف سن. هر دومون هنوز تو بهت بودیم... من که به واقع زبونم بند اومده بود. نمي تونستم هيچ حرفي بزنم. بعد از آقاي رئيسي نفر اول دكتر گيل آبادي بودند فقط تونستیم بگیم، ممنون آقاي دكتر. من لوح رو از مهندس ضرغامي گرفتم و در جواب تمجيد و تشكرهاي ايشون هم فقط تونستم بگم باعث افتخاره ايشالا... كه لايقش باشيم.
از دكتر خجسته و آقاي خادم و آقاي حسيني هم تشكر كردیم. رفتم پايين سن تا سوسن هم بياد با هم بريم، که بواسطه جمله اقاي حسيني (انگار نه انگار با هم مينوشتند لوح رو گرفت و رفت!) تازه متوجه شدم كه لوح مال دوتاييمون بوده! ايستادم،سوسن اومد لوح رو دادم بهش و رفتيم پايين سن. مليكا اومد جلو بهمون تبريك گفت و عكس گرفت بعد هم آقاي منتظري. اولين نفري كه پايين سن ديدم،خانم فراهاني بود با چشماي قرمز..{هيچوقت اين صحنه يادم نميره} هنوز تو بغلش بودم كه بچه ها رو ديدم، همه با شتاب و گريون به سمتمون ميومدند...
لحظه هايي كه همه در اوج شادي اشك مي ريختيم...
خدایا شکرت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من همون خاك سياهم به ضريح دستات دخيـل بستـه نگاهم من همـون مـونده از آدم رو سيــاهــم بنده ی كوچيك راهم مونده رو تن فردا بلور ریشه دستات من با توام، تو با من تو حرير نيلوفر چشمات نه آفتابي، نه مهتابي يخ و سرما راه نداره دلاي سرگردون ديروز تو آسمون اينجا ماه نداره در ٍ اين خونه ی خاكي ريشه كرده نيلوفر پاكي نه از زمين، از خدا مونده خط كوبش رو دل چاكي خداي نيلوفري! دوست دارم باهات بمونم با لباي كويريم از تو بخونم... از اوج آسمـونت، از صحن كهكشونت كنارت فرشته، آروم و لب بسته بمونم... خداي نيلوفري! مي شه روبروم بشيني؟! حرفاي نگفتمو، تو چشام زلال ببيني؟!
دل من گرفته از من به خدا كه رو سياهم دل تو خيلي بزرگه به دلت بستـه نگاهـم... دکتر شهرام گیل آبادی
.:: استقبال بی نظیر هموطنان از دومین جشنواره قرآنی تسنیـم ::.
/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 3:37 بعد از ظهر |
هنوز فرصت هست...
هنوز آخرين جمله ی خدا توي گوشم زنگ ميزند: «از قلب كوچك تو تا من يـك راه مستقیم است ، اگر گم شدي از اين راه بيا!»
این یک ماه شاید فرصت خوبی شد برای بهتر فکر کردن و یه تلنگر کوچیک برای یادآوری چیزهای خیلی بزرگ... چیزهای بزرگی که شاید از سر عادت و بدون اینکه حتی خودمون متوجه بشیم فراموش شده بودن. اما حالا که تسنیـم بهونه ی قشنگی شد برای یادآوری تموم اون فراموشی ها، تا بتونیم بیشتر روی آیاتش فکر کنیم و برکت وجودشون رو توی لحظه لحظه هامون حس کنیم، دیگه دلمون نمی خواد این همـه خـوبی و زیبـایی رو از دست بدیـم... میخوایم تک تک کلمه هاشو نفس بکشیم، باهاشون زندگی کنیم... و تهِ تهِ همـه ی این ها، خـودشو بفهمیم... . . . اینجا، آفتاب همواره در سر زدن است بهار همواره در رسیدن، و دل مدام در فهمیدن! اینجـا هم چنان : نامـش/ انسـان/ بـود...
"یـــا عـــلی"
.:: اختتامیه دومین جشنواره قرآنی تسنیـم ::.
/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 5:11 بعد از ظهر
کاشکی عطر نفس فرشتهها، این دل عاشقو مبتلا کنه!
« خــداحــافظ ، ای مـاه بـزرگ خــدا » خـــــداحـــافـــظ ، ای هـمــســـایــه ی دل هــــا خداحافظ، ای بـزرگ ترین هم نشیــن زمـان ها خداحافظ، ای ستــار العیوب و ای غــافر الذنوب خداحافظ ای ماهی که با اومدنت بدیها از ما دور و خوبیها به برکتت نصیبمون شد... خداحافظ ای ماهی که پیش از اومدن محبوب و قبل از رفتن مایه ی حزن و اندوهی... خداحافظی میکنیم از تو و از فضیلت و عظمتت و از برکات روزهای گذشتت که از مـا قطـع شـد... خداحافظ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مبادا فرشته هات دستِ خالي برگردن... فرشته ها اومدن پايين. همه جا پُر از فرشته ست... از كنارت كه رد ميشن، ميفهمي؟! اسمت رو كـه صـدا مي زنن، ميشنـوي؟! دستشونو كه رو شونت ميذارن، حس ميکنی؟! راستي! حياط خلوت دلتو آب و جارو كردي؟! دعـاهاتو آمـاده گذاشتي؟! آرزو هاتو مرور كردي؟! مي دوني كه، امشب به تو ام سر ميزنن؟! ميـان و برات سوغـاتي ميـارن، پيـرهن تازت رو ! خـدا كـنه، يه هـوا بــزرگ شـده باشـي... ميان و چهار گوشه ی دلتو نـور و گـلاب مي پاشن! ميان و تو دستاشون دعاي مستجاب شـده و عشقه! مبادا درِ دلتو بسته باشي... مبادا در بـزنن و تـو نفهـمـي... مبادا...
دمِ در بشين... و منتظـر بـاش! فرشتهها ميان. فرشتهها حتماً ميان.
"عرفان نظرآهاری" خدا اون سو منتظره ! مبادا فرشتههات دستِ خالي برگردن...
سفره ی خدا گسترده شد، از این سر جهان تا اون سوی هستی... آدما اومدن و رفتن،بعضیا گرسنه اومدن و گرسنه رفتن... بعضیا سر این سفره نشستن و لقمه ای نور برداشتن و جهان از برکت همون لقمه روشن شد. بعضی تکه ای عشق برداشتن و جهان از همون تکه عشق رونق گرفت. بعضی دیگه جرعه ای هدایت نوشیدن و هرکسی اونا رو دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید... سفره ی خدا پهن است، هنوز... . . .
خدایا ! با اتمام ماه گناهانمون رو هم محو و نابود کن...
عید همگی مبارک! "یاعلی"
/ نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 9:17 بعد از ظهر
هر کی چشماشو نبست، خــدا رو دید...!
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد، تنها نیستم... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهش گفتم: دلم خیلی گرفته... گفتم: آخه هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره. گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی... گفتم: خسته ام...از همه چی. تا کی باید منتظر موند؟ گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منه کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتم: صبر...؟! تو خدایی! تو صبوری!... من چی؟! من بنده ام و ظرف صبرم کوچیک... گفت: "و جزاهم بما صبروا جنة و حریرا" .:: و بخاطر صبوریشان بهشت و لباس حریر به آنها پاداش می دهند! (انسان/12) ::. از خودم خیلی خجالت کشیدم... گفتم: خدایا! خیلی چاکریم! گفت: "ان هذا کان لکم جزاء و کان سعیکم مشکورا" .:: این پاداش شماست! و تلاش شما قابل تقدیر و تشکر است! (انسان/22) ::. گفتم: از بهشت برام میگی؟!... گفت: "عینا فیها تسمی سلسبیلا" .:: در آنجا چشمه ایست به نام سلسبیل. (انسان/18) ::. گفتم: بهشتیا چطور؟! گفت: "علیهم ثیاب سندس خضر و استبرق حلوا أساور من فضة و سقاهم ربهم شراباً طهورا" .:: لباسهایی از دیبای سبز و استبرق به تن دارند و به دستبندهای نقره آراسته اند و پروردگارشان به اونها شراب طهور می نوشاند! (انسان/21) ::. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ گفت: "یوفون بالنذر و یخافون یوما کان شره مستطیرا" .:: نیکان به نذر خود وفا می کنند و از روزی که شر آن انکار ناپذیر است میترسند (انسان/7) ::. گفتم: بعضی وقتا خیلی احساس تنهایی میکنم... گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ این منم که گاهی وقتا انقد دور میشم که... کاش میشد برا همیشه نزدیک بمونم. .:: هر صبح و شام، نام پروردگارت رو پیش خودت، یاد کن (انسان/۲۵) ::. اما اینم یادت باشه که: "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخرة" "ان هولاء یحبون العاجلة و یذرون ورائهم یوما ثقیلا" .:: این مردم (همون کسایی هستن که فقط) دنیا رو دوست دارند؛ در حالیکه روز سختی رو در پشت سرشون رها می کنند... (انسان/27) ::. گفتم: یه موقع هایی دلم خیلی می گیره... "یدخل من یشاء فی رحمة..." .:: هر کسی رو که بخواد مشمول رحمتش می کنه... (انسان/31) ::. گفتم: توکلت علی الله! ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک... گفتم:... . . . دیگه چیزی برای گفتن نداشتم...
"ایده از تبیان"
مبادا راه رو گم کنی؟!
"یاعلی"
دعاي امروز... / نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 9:42 بعد از ظهر
آسمونم دوباره بارونیه...
"یا مجیب الدعوة المضطرین..." باز از ناتوانی هام میگم، از ضعفم... دست نیازم رو به سوی تو دراز میکنم... ای که جز به درگاهت پناهی نیست!
یاریم کن به روزه گرفتن، به شب زنده داری... نیازمند یاد توام، ای بی نیاز یادت رو برام ابدی کن. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ محمد به غار حرا رفت. با خدای خود راز و نیاز کرد. جبرئیل بر وی نازل شد. پیام الهی را بر او خواند. محمد بخوان! خواندن نمیدانم... بخوان محمد! بخوان! چه چیزی را بخوانم؟... " اِقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَق... خَلَقَ الانْسانَ مِنْ عَلَقٍ" و این آغاز نزول قرآن بود... "شَهْرُ رَمَضانَ الّذى اُنزِلَ فِيهِ الْقُرآنُ..." "اِنّا اَنْزلناهُ في لَيلَةِ القَدْر" "اِنّا اَنْزلناهُ فِى لَيلَةٍ مُبارَكَةٍ اِنّا كُنّا مُنْذِرينَ" قرآن در شب قدر يكبار بر بيت المعمور يا بيت العزة كه در آسمان اول است نازل شد، سپس به تدريج بر پيامبر(ص) نزول يافت...
شب قدر... شبی بـرتر از هــــزار ماه ! شبی که خدا زیباترین و عاشقونه ترین غزلهاشو، پرجاذبه ترین و جادویی ترین کلماتش رو بر انسان فرو فرستاده ! شبی که فرشته های خدا با صدای ریزش بارون رحمتش، ناب ترین سرود هاشونو در ستایش این شب سر میدن... امشب آخرین شب قدره! شب سرنوشت و تقدیر! شب باریدن حکمت از آسمون ! شبی که خدا تموم نعمتهاشو، تموم رحمت و مغفرتشو ارزونیمون می کنه ! شبی که سرنوشت هر کسی فقـط و فقـط به دست خودش تعیین می شه... امشب سکوت و سکون مفهومی نداره، هر چی هست ضربه است و هرچی هست فریاده ! فقط از دستش نده، همین !
"وَ مِنَ الَّیلِ فَاسجُد لَهُ وَ سَبّحهُ لَیلاً طَوِیلا"ً(26)
و پاسی از شب را برای او سجده کن و شبی طولانی او را تسبیح گوی...
آسمونم دوباره بارونیـه پرتقـال دلم بازم خونیـه ببار واسه گریه کمی روم بشه ببـار ببـار کـه قـلبــم آروم بشه انگـار خـودِ خـودِ غـم غـروبـم آی آسمون،آی آسمون خوبم ببار که آتیش دلم بخوابه ببار بـرای قـلب من ثوابه میخوام پر از حس تلاطم بشم ببـار که لای بارونـت گـم بشم ببار که بغضم ترکید تو سینه ببار که اشکامو کسی نبینه خـدا جونم بازم صدات میکنم بشنو ثواب داره دعات میکنم می میـرما یـه وقـت نگـی نگفتـم خدا خدا به دست و پات می افتم... "نادر ختایی"
التماس دعا... "یاعلی" دعاي امروز... / نوشته شده توسط مرضیه توکلی - سـوسن صمدی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 10:40 بعد از ظهر
|
||